سریه ها و غزوات پیامبر (ص) غزوه خندق (۲)
در این خلال سپاه انبوه قریش و سایر احزاب هم پیمانشان دسته دسته با تجهیزات جنگی که داشتند از راه رسیدند و در دامنه کوه احد اردو زدند و چون به لشکر مسلمانان برنخوردند به سوی مدینه حرکت کرده تا کنار خندق پیش آمدند،و چون آن خندق را با آن کیفیت مشاهده کردند در شگفت شده گفتند:
این حیله ای است که عرب تاکنون از آن آگاه نبوده!
و به ناچار چون نمی توانستند جلوتر بروند در همان سوی خندق اردو زدند،مسلمانان نیز از این سو ورود لشکر مجهز قریش و قبایل دیگر عرب را گروه گروه مشاهده می کردند و خود را برای دفاع از شهر و دیار خود آماده می ساختند.
در این میان خبر پیمان شکنی یهود بنی قریظه نیز به رسول خدا(ص)رسید و فکر آن حضرت را نگران ساخت،راستی هم کار سختی بود زیرا با این ترتیب دشمن از هر طرف مسلمانان را محاصره کرده بود و این خطر بود که بنی قریظه در این حالی که مردان مسلمانان رو به روی لشکر احزاب در کنار خندق موضع گرفته اند آنها از فرصت استفاده کرد به داخل شهر حمله کنند و زنان و کودکان و خانه های مردم را مورد هجوم و دستبرد قرار دهند.
پیغمبر خدا برای تحقیق بیشتر و درستی و نادرستی این خبر،چند تن از انصار مدینه را مانند سعد بن معاذ،سعد بن عباده،عبد الله بن رواحه و خوات بن جبیر که سابقه دوستی با یهود مزبور داشتند و یا جزء هم پیمانان آنها محسوب می شدند به سوی قلعه های بنی قریظه فرستاد و بدانها فرمود:اگر دیدید این خبر راست است وقتی برگشتید با رمز و کنایه این خبر را به من بگویید،ولی اگر دیدید دروغ است علنی و آشکارا به من خبر دهید.
افراد مزبور به پای قلعه های بنی قریظه آمدند و دیدند کار از آنچه شنیده اند بدتر است زیرا وقتی نام پیغمبر اسلام را برای آنها بردند و موضوع پیمان دوستی و عدم تعرضی را که میان پیغمبر و آنان به امضا رسیده بود به میان کشیدند یهودیان زبان به دشنام گشوده گفتند:محمد کیست؟ما هیچ گونه پیمان و عهدی با او نداریم.سعد بن معاذ که مرد غیور و متعصبی بود وقتی این سخنان را از آنها شنید زبان به دشنام آنها گشود،آنان نیز سعد را دشنام دادند و سعد بن عباده که چنان دید رو به سعد بن معاذ کرده گفت:کار از این حرفها گذشته آرام باش!
اینان به سوی رسول خدا(ص)بازگشته و همان طور که دستور فرموده بود با دو جمله که صورت رمز داشت،درستی و صحت آن خبر را به اطلاع آن حضرت رساندند. (۱۰) اما رسول خدا برای اینکه مسلمانان دیگر از قضیه مطلع نشوند تکبیر گفت:و سپس فرمود:«ابشروا یا معشر المسلمین»مژده ای مسلمانان!
اما چنانکه برخی گفته اند:این خبر پنهان نماند و تدریجا همه مسلمانان از پیمان شکنی بنی قریظه مطلع شدند و بر ترس و اضطرابشان افزوده شد.در این میان آنچه شاید از شمشیرهای لشکر احزاب و حمله بنی قریظه سخت تر و خطرناکتر بود سخنان وحشت آور و زخم زبانهای منافقان بود که از یک سو روحیه مسلمانان را با سخنان ترس آور خود تضعیف می کردند،و از سوی دیگر با نیش زبان بر دلهای جریحه دار و مضطرب آنان نمک می ریختند.و به هر صورت کار خیلی سخت و دشوار شد تا آنجا که خداوند آن روزهای سخت و افکار گوناگونی که مردم مسلمان را احاطه کرده بود چنین توصیف می کند:
«اذ جاؤکم من فوقکم و من اسفل منکم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا،هنالک ابتلی المؤمنون و زلزلوا زلزالا شدیدا،و اذ یقول المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله الا غرورا» (۱۱)
[هنگامی که دشمن از سمت بالا و پایین شما را در میان گرفت و چشمها خیره شد و جانها به گلوگاه رسید و به خدا گمانها بردید،در اینجا بود که مؤمنان امتحان شدند و به تزلزل سختی دچار گشتند،در آن وقت منافقان و آن کسانی که در دلهاشان مرضی بود می گفتند:خدا و پیغمبرش جز فریب به ما وعده ای ندادند.]
شجاعت یک زن مسلمان هاشمی
شهر مدینه از مردان جنگی و سربازان اسلام خالی شده بود و همگان در خارج شهر و در کنار خندق بودند،و بجز برخی از پیرمردان و از کار افتادگان دیگری که به عللی از حضور در میدان جنگ معاف بوده و در خانه ها مانده بودند،مرد دیگری در شهر نبود و زنان و کودکان را به دستور پیغمبر اسلام در جاهایی که در و دیوار محکمی داشت و یا قلعه ها جای داده بودند و گاهگاهی چند تن از طرف رسول خدا(ص)مأمور می شدند تا در ساعتهای معینی برای سرکشی و حفاظت به داخل شهر بیایند و وضع داخلی شهر را به آن حضرت گزارش دهند.
یهودیان بنی قریظه نیز پس از آنکه به نقض عهد و شکستن پیمان خود با محمد(ص)و مسلمانان مصمم شدند آماده حمله به شهر گشتند ولی باز هم از مقاومت و درگیری با مردم مدینه و بلکه از عاقبت کار بیم داشتند و از این رو از حمله عمومی به شهر صرفنظر کرده و منتظر بودند تا ببینند سرنوشت احزاب و قریش چه خواهد شد!
ولی برخی از مردانشان گاه گاهی از قلعه ها بیرون آمده و به قصد دستبرد زدن به داخل شهر می آمدند تا از فرصت استفاده کرده غنیمتی به چنگ آورند.
صفیه دختر عبد المطلبعمه رسول خدا(ص)و مادر زبیر بن عوام به دستور پیغمبر با جمعی از زنان در قلعه«فارغ»که به حسان بن ثابت شاعر معروف تعلق داشت،منزل کرده بود و خود حسان نیز با اینکه از نظر سخنوری و شعر مردی شجاع و جسور بود اما از نظر کارزار و به کار بردن شمشیر و اسلحه و جنگ در میدان،بسیار خایف و ترسو بود به طوری که در میدان جنگ حاضر نشده و با زنها و بچه ها در همان قلعه پنهان شده بود.
صفیه گوید:در همان روزها یکی از یهود بنی قریظه به کنار قلعه ما آمد و اطراف آن گردش می کرد تا راهی پیدا کند و داخل قلعه گردد،من که چنان دیدم به حسان بن ثابت گفتم:این یهودی ممکن است راهی پیدا کند و داخل قلعه شده متعرض زنان و کودکان شود برخیز و او را دور کن!
حسان گفت:ای دختر عبد المطلب خدایت بیامرزد!به خدا تو خود می دانی که من مرد این کار نیستم و کشتن او از من ساخته نیست.
صفیه گوید:وقتی من این پاسخ را از حسان شنیدم کمرم را محکم بستم و آن گاه عمودی(که چوب یا حربه دیگری بوده)به دست گرفتم و از قلعه پایین آمدم و با همان عمود بدان یهودی حمله کردم و او را کشتم سپس به داخل قلعه رفته و به حسان گفتم:من او را به قتل رساندم اکنون برخیز و جامه و اسلحه اش را برگیر و اگر او مرد نبود من خودم این کار را می کردم!
حسان به این اندازه هم جرئت نکرد از قلعه پایین بیاید و رو به من کرده گفت:ای دختر عبد المطلب مرا به جامه و اسلحه این مرد احتیاجی نیست مرا به حال خود واگذار.
مشورت رسول خدا با انصار برای مذاکره صلح
هر روز که از محاصره شهر مدینه از طرف احزاب می گذشت ترس و اضطراب بیشتری مردم مدینه را فرا می گرفت و کار بر آنها سخت تر می گشت،رسول خدا(ص)که چنان دید و بخوبی از روحیه مردم و سختی کار مطلع بود در صدد بر آمد به طریقی میان دشمن اختلاف اندازد و شوکت و قدرتشان را در هم بشکند.
فکری که رسول خدا(ص)به نظرش رسید این بود که با یک دسته از احزاب که از قبیله غطفان بودند وارد مذاکره صلح شود و قرار داد صلحی به امضا برسانند از این رو به نزد عیینه بن حصن و حارث بن عوفکه از بزرگان قبیله غطفان بودفرستاد و برای آنها پیغام داد که اگر حاضر به بازگشت شوند ممکن است بزرگان یثرب را حاضر کند تا ثلث محصول خرمای مدینه را به عنوان مصالحه به ایشان بپردازد.
بزرگان غطفان شرط مصالحه را پذیرفتند و حاضر به بازگشت شدند اما وقتی رسول خدا(ص)با سعد بن معاذ و سعد بن عباده رؤسای اوس و خزرجمشورت کرد آن دو گفتند:
ای رسول خدا اگر در این باره از جانب خدای تعالی دستوری رسیده و وظیفه ای است که وحی الهی تعیین کرده ما مطیع فرمان خدا هستیم،ولی اگر این نظریه ای است از خود شما به عنوان خیر خواهی و رهایی ما از این گرفتاری و مخمصه،ما هم در این باره نظر داریم؟
حضرت فرمود:نه در این باره دستوری از جانب خدای تعالی نرسیده و وحیی به من نشده ولی من چون دیدم عربها از هر سو بر ضد شما متحد شده و از هر سو کار را بر شما دشوار و مشکل کرده اند خواستم بدین وسیله شوکتشان را بشکنم و اتحادشان را بر هم زنم.
سعد بن معاذ گفت:ای رسول خدا در آن زمانی که ما همانند این مردم بت پرست و مشرک بودیم و از پرستش خدای جهان خبری نداشتیم اینان جرئت نداشتند حتی یکدانه از خرمای مدینه را جز به عنوان مهمانی و یا از راه خریداری از ما بگیرند،اکنون که خدای تعالی ما را به دین اسلام مفتخر داشته و به وسیله شما هدایت فرموده و عزت بخشیده است چگونه زیر بار چنین قراردادی برویم و خرمای شهر را به رایگان به آنها بدهیم!به خدا جز لبه شمشیر چیزی به آنها نخواهیم داد تا خدا هر چه را مقدر فرموده میان ما و آنها انجام دهد!رسول خدا (ص)که سخن آنان را شنید دلگرمشان ساخته فرمود:به همین تصمیم پا برجا باشید که خدا پیروزی را نصیب ما خواهد کرد.
کشته شدن عمرو بن عبدود به دست علی(ع)
به هر اندازه که کار بر مسلمانان سخت بود و با گذشت شبها و روزها مشکلتر می شد به همان اندازه برای احزاب و لشکر دشمن نیز توقف بی نتیجه در آن سرزمین بخصوص که آن ایام با فصل زمستان و سرمای سخت مدینه هم مصادف شده بود بسیار کار سخت و طاقت فرسایی بود و بزرگان سپاه قریش و احزاب دیگر از اینکه با این همه تهیه وسایل جنگی و پیمودن این راه طولانی به خاطر وجود آن خندقی که پیش بینی آن را نکرده بودند نمی توانستند کاری انجام دهند بسیار رنج می بردند فقط گاهگاهی از آن سوی خندق تیرهایی به سوی مسلمانان پرتاب می کردند که از این طرف نیز بدون پاسخ نمی ماند و مسلمانان نیز پاسخشان را با تیر می دادند،و گاهی حمله های شبانه از طرف ایشان صورت می گرفت که از طرف پاسداران مسلمان که در برابر راههای خندق پاسداری می کردند بخوبی دفع می شد.
برای پهلوانان و سلحشورانی مانند عمرو بن عبدود و عکرمه بن ابی جهل که به همراه این سپاه گران به مدینه آمده بودند تا انتقام کشتگان بدر و احد را از سربازان جانباز اسلام بگیرند و در طول راه میان مکه و مدینه ویرانی یثرب و نابودی کامل اسلام و پیروان این آیین مقدس را در سر پرورانده بودند،بسیار دشوار و ننگین بود که بدون هیچ گونه زد و خورد و کشت و کشتار و کارزاری به مکه باز گردند.
برای سران سپاه و بزرگانی چون ابو سفیان نیز که بمنظور جبران ننگ غیبت در بدر صغری تصمیم به شکست قطعی جنگجویان مدینه گرفته بودند،بازگشت به این صورت موجب رسوایی و ننگ بیشتری می شد،از این رو در یکی از روزها با هم مشورت کردند و تصمیم گرفتند به هر ترتیب شده راهی پیدا کنند و از خندق عبور کرده به این سو بیایند و با مسلمانان جنگ کنند،گروههای مختلف به سرداری عمرو بن عاص،خالد بن ولید،ابو سفیان،ضرار بن خطاب و دیگران برای این کار تعیین شدند ولی هر بار با شکست رو به رو شده و نتوانستند کاری از پیش ببرند،تا سرانجام روزی عمرو بن عبدود با چند تن دیگر از سران جنگ مانند ضرار بن خطاب و هبیره بن ابی وهب و نوفل بن عبد الله و عکرمه و دیگران بر اسبان خود سوار شده و لباس جنگ پوشیدند و اطراف خندق را گردش کرده و بالاخره تنگنایی پیدا کردند که عرضش کمتر از جاهای دیگر بود،و بر اسبان خود رکاب زده و به هر ترتیبی بود خود را به این سوی خندق رساندند و اسبان را به جولان در آورده شروع به تاخت و تاز کردند،و برای جنگ مبارز و هماورد طلبیدند.
هیچ یک از آنان در شجاعت،شهرت عمرو بن عبدود را نداشت و سالخورده تر و با تجربه تر از وی در جنگها نبود،و بلکه به گفته اهل تاریخ در آن روزگار هیچ شجاعی در میان عرب شهرت عمرو بن عبدود را نداشت،و او را«فارس یلیل»می نامیدند و با هزار سوار او را برابر می دانستند،و از این رو مسلمانان نیز تنها از جنگ با او واهمه داشتند و گرنه همراهان او چندان ابهتی برای آنها نداشت.
عمرو بن عبدود که توانسته بود خود را به این سوی خندق برساند و آرزوی خود را که جنگ در میدان باز با مسلمانان باشد برآورده سازد،با نخوت و غروری خاص اسب خود را به جولان در آورده و مبارز طلبید. (۱۲)
دنباله ماجرا را راویان به دو گونه نقل کرده اند،در برخی از روایات است که چون علی(ع)دید اینان خود را به این سوی خندق رسانده اند با چند تن از مسلمانان به میدان آمده و خود را به آن تنگنایی که عمرو بن عبدود و همراهانش از آن آمده بودند رساند و راه بازگشت را بر آنها بست و در نتیجه عمرو ناچار به جنگ گردید و مبارز طلبید و علی(ع)به جنگ او آمد و او را به قتل رسانیدبه شرحی که ذیلا خواهید خواند.
و در روایات زیادی که در سیره حلبیه و کتابهای دیگر نقل شده چنین است که چون عمرو مبارز طلبید کسی جرئت جنگ با او نکرد جز علی(ع) (۱۳) که برخاست و از رسول خدا(ص)اجازه گرفت تا به جنگ او برود اما پیغمبر به او دستور داد بنشیند،برای بار دوم عمرو بن عبدود مبارز طلبید و به عنوان سرزنش و استهزاء مسلمانان فریاد زد:
«این جنتکم التی تزعمون ان من قتل منکم دخلها»؟
[کجاست آن بهشتی که شما می پندارید هر کس از شما کشته شود داخل آن بهشت شود؟ (۱۴) ]
علی(ع)دوباره از جا برخاست و از رسول خدا(ص)اجازه خواست به جنگ او برود و پیغمبر باز هم به او اجازه نداد و فرمود:بنشین که او عمرو بن عبدود است؟
عمرو در این بار رجزی خواند به صورت تعرض و ایراد و در حقیقت اندرزی توأم با توبیخ و ملامت بود و رجز این بود که گفت:
و لقد بححت من النداء بجمعکم هل من مبارز
و وقفت اذجبن الشجاع مواقف القرن المناجز
انی کذلک لم ازل متسرعا نحو الهزاهز
ان الشجاعه فی الفتی و الجود من خیر الغرائز
[یعنی صدای من گرفت از بس که فریاد زدم آیا مبارزی هست و در جایی که دل شجاعان بلرزد یعنی جایگاه هماوردان سخت نیرو ایستاده ام و من پیوسته به سوی جنگهای سخت که پشت مردان را می لرزاند شتاب می کنم!به راستی که شجاعت و سخاوت در جوانمرد بهترین خصلتهاست.]
در این بار نیز علی(ع)برخاست و دیگری جرئت این کار را نکرد و به تعبیر تواریخ مسلمانان چنان بودند که«کأن علی رؤسهم الطیر»گویا بر سر آنها پرنده قرار داشتکنایه از اینکه هیچ حرکتی که نشان دهنده عکس العملی از طرف آنان باشد دیده نمی شد.
علی(ع)اجازه خواست به جنگ او برود،پیغمبر فرمود:او عمرو است؟علی(ع)عرض کرد:اگر چه عمرو باشد! (۱۵)
رسول خدا(ص)که چنان دید رخصت جنگ بدو داده فرمود:پیش بیا!و چون علی(ع)پیش رفت حضرت زره خود را بر او پوشانید و دستار خویش بر سر او بست و شمشیر مخصوص خود را به دست او داد آن گاه بدو فرمود:پیش برو،و چون به سوی میدان حرکت کرد رسول خدا(ص)دست به دعا برداشت و درباره او دعا کرده گفت:
«اللهم احفظه من بین یدیه و من خلفه و عن یمینه و عن شماله و من فوق رأسه و من تحت قدمیه» . (۱۶) [خدایا او را از پیش رو و از پشت سر و از راست و چپ و از بالای سر و پایین پایش محافظت و نگهداری کن.]
و در روایت دیگری است (۱۷) که وقتی علی دور شد،پیغمبر فرمود:
«لقد برز الایمان کله الی الشرک کله»
[براستی همه ایمان با همه شرک رو به رو شد!]
و به هر صورت علی(ع)بسرعت خود را به عمرو رسانده پاسخ رجز او را این گونه داد:
لا تعجلن فقد اتاک مجیب صوتک غیر عاجز
ذونیه و بصیره و الصدق منجی کل فائز
انی لارجوان أقیم علیک نائحه الجنائز
من ضربه نجلاء یبقی صوتها عند الهزاهز
[شتاب مکن که پاسخ دهنده فریادت(و خفه کننده ات)آمد با عزمی(آهنین)و بینشی(کامل)و صدق و راستی هر رستگاری را نجات بخش است و من با این عقیده به میدان تو آمده ام که نوحه نوحه گران مرگ را برای تو برپا کنم(و تو را از پای در آورم)با ضربتی سخت (۱۸) که در جنگها آوازه اش به یادگار بماند.]عمرو که باور نمی کرد کسی به این زودی و آسانی حاضر شود به میدان او بیاید و به مبارزه او حاضر شود با تعجب پرسید:تو کیستی؟
فرمود:من علی بن ابیطالب هستم،عمرو گفت:ای برادرزاده خوب بود عموهایت که از تو بزرگتر هستند به جنگ من می آمدند؟زیرا من خوش ندارم خون تو را بریزم!و در حدیث دیگری است که گفت:من با پدرت ابو طالب رفیق بوده ام!
علی(ع)فرمود:
«لکنی و الله احب أن أقتلک مادمت آبیا للحق»
[ولی من تا وقتی که تو از حق روگردان باشی دوست دارم خون تو را بریزم.]
در اینجا بود که عمرو بن عبدود به غیرت آمد و خشمناک به علی(ع)حمله کرد،علی(ع)بدو فرمود :تو در جاهلیت با خود عهد کرده بودی و به لات و عزی سوگند یاد کرده بودی که هر کس سه چیز از تو بخواهد یکی از آن سه چیز و یا هر سه را بپذیری؟عمرو گفت:آری،علی(ع)فرمود:پس یکی از سه پیشنهاد مرا بپذیر:
نخست آنکه به وحدانیت خدای یکتا و نبوت پیغمبر گواهی دهی و تسلیم پروردگار جهانیان گردی؟
عمرو گفت:ای برادر زاده این حرف را نزن و خواهش دیگری بکن!
علی(ع)فرمود:اما اگر آن را بپذیری برای تو بهتر است؟
سپس ادامه داده فرمود:دیگر آنکه از راهی که آمده ای باز گردی(و از جنگ با مسلمانان صرفنظر کنی)؟
عمرو گفت:این هم ممکن نیست و زنان قریش برای همیشه به هم بازگو کنند(و گویند عمرو از ترس جنگ گریخت).
علی(ع)فرمود:پیشنهاد سوم آن است که از اسب پیاده شوی و با من جنگ کنی؟عمرو خندید و گفت :ولی من گمان نمی کردم احدی از اعراب مرا به این کار دعوت کند(و مرا به جنگ با خود بخواند)این را گفت و از اسب پیاده شد و اسب را پی کرده به علی حمله کرد،و شمشیری به جانب سر آن حضرت حواله نمود که علی(ع)سپر کشید و آن ضربت را رد کرد و با این حال شمشیر عمرو سپر را شکافت و جلوی سر علی(ع)را نیز زخمدار کرد اما علی(ع)در همان حال مهلتش نداده و شمشیر را از پشت سر حواله گردن عمرو کرد و چنان ضربتی زد که گردنش را قطع نمود و او را بر زمین انداخت.
و در روایت حذیفه است که علی(ع)شمشیر را حواله پاهای عمرو کرد و هر دوپای او را از بیخ قطع نمود و او بر زمین افتاد و علی(ع)روی سینه اش نشست،عمرو با ناراحتی گفت:«لقد جلست منی مجلسا عظیما»[براستی که بر جای بزرگی نشسته ای.]سپس از علی درخواست نمود که پس از کشتن او جامه از تنش بیرون نیاورد،حضرت در جوابش فرمود:این برای من کار سهلی است،و پس از آنکه سرش را برید تکبیر گفت:رسول خدا(ص)فرمود:به خدا علی او را کشت.
نخستین کسی که خود را به علی رسانید تا به او تبریک بگوید:عمر بن الخطاب بود که در میان گرد و غبار آمد و دید علی(ع)شمشیرش را با زره عمرو پاک می کند،عمر با عجله بازگشت و خبر قتل عمرو را به پیغمبر رسانید و به دنبال او نیز علی(ع)با چهره ای باز و شکفته سر رسید و سر عمرو را پیش پیغمبر گذارد،و چون عمر از او پرسید:چرا زره او را که در عرب مانند ندارد بیرون نیاورده ای؟فرمود:من شرم کردم او را برهنه سازم. (۱۹)
و در نقل دیگری است که جابر گوید:من در آن وقت به همراه علی(ع)رفتم تا جنگ و کارزار آن دو را تماشا کنم و چون به یکدیگر حمله کردند غباری بلند شد که دیگر کسی آن دو را نمی دید و در میان آن غبار ناگاه صدای تکبیر علی(ع)بلند شد و همه دانستند که عمرو به دست علی(ع)به قتل رسیده و کشته شده است.
مورخین اشعار زیررا از علی(ع)نقل کرده اند که پس از قتل عمرو بن عبدود انشا فرموده :
أعلی تقتحم الفوارس هکذا
عنی و عنها خبروا اصحابی (۲۰)
الیوم تمنعنی الفرار حفیظتی
و مصمم فی الرأس لیس بنابی (۲۱)
أردیت عمروا اذ طغی بمهند
صافی الحدید مجرب قضاب (۲۲)
فصددت حین ترکته متجدلا
کالجذع بین دکادک و روابی (۲۳)
و عففت عن اثوابه و لو اننی
کنت المقطر بزنی اثوابی (۲۴)
لا تحسبن الله خاذل دینه
و نبیه یا معشر الاحزاب (۲۵)
و در نقل دیگری این یک شعر را نیز ضمیمه کرده اند:
نصر الحجاره من سفاهه رأیه
و نصرت رب محمد بصواب (۲۶)
منابع مقاله:
زندگانی حضرت محمد(ص)، رسولی محلاتی، سید هاشم؛

موسسه جهانی سبطین علیهم السلام