اخلاق محمدی(ص)

داستان هایی از سیره نبوی

محمدکاظم بدرالدین

تجمل گریزی

پرده اتاق نقش و نگار داشت. به یکی از همسرانش فرمود: «این را از جلو چشمم دور کن. نگاهش که می کنم، یاد دنیا و زرق و برق آن می افتم.»[1] او با اینکه می توانست از همه چیزهای دنیا استفاده کند، ساده زیستی را می پسندید و می گفت: «افتخار من، فقر است».[2]

آراستگی

ژولیدگی و آشفتگی در زندگی اش راه نداشت. روزی از او پرسیدند: چرا هنگام خروج از خانه، جلو ظرف آب می ایستی؟ فرمود: «خداوند دوست دارد هنگامی که مسلمانی برای دیدار برادرش می رود، خود را برای دیدنش بیاراید.» پیامبر از آب به جای آینه استفاده کرده بود.[3]

مبارزه با بد دهنی

سام به معنای مرگ است. یهودی آمد و به جای سلام گفت: سام علیکم. صدا برخاست: مرگ و غضب و لعنت بر شما ای یهودیان! ای برادران میمون ها و خوک ها! این را عایشه گفت. پیامبر فرمود: ای عایشه! فحش اگر مجسم شود، شکل و صورت ناخوشایندی دارد، ولی مدارا و ملایمت به هر چیز ضمیمه شود، آن را زینت می بخشد.

عایشه گفت: آیا نشنیدی؟ فرمود: تو نیز نشنیدی. ناسزاشان را محترمانه به خودشان برگرداندم و گفتم: علیکم؛[4] یعنی بر شما باد.

تذکر به تسویه حساب در همین دنیا

هیچ جنازه ای را رها نمی کرد. تا بر آن نماز میت بخواند، ولی این بار فرمود: شما بر او نماز بخوانید. یاران گفتند: چرا شما نه؟ فرمود: بدهکار مردم است. کسی گفت: ضامن می شوم قرضش را ادا کنم. فرمود: به طور کامل؟ گفت: بله، و پیامبر بر او نماز گزارد. ابوقتاده می گوید: بدهکاری آن مرد، هفده یا هجده درهم بود.[5]

مثل بقیّه

هفت ساله بود و در خانه دایه. بچه های حلیمه را «برادر» خطاب کرد و پرسید: برادرانم کجایند؟ حلیمه پاسخ داد: گوسفندانی را که خدا به برکت وجودت به ما داده، به چرا برده اند. محمد(ص) گفت: درباره من به انصاف رفتار نکردی. آیا شایسته است من در سایه خیمه بمانم و شیر بنوشم، ولی برادرانم در بیابان، زیر آفتاب سوزان باشند؟[6]

کوبیدن تفاخر

روزی کسی آمد. یاران گفتند: یا رسول الله! این همان است که پیش تر تعریفش را کردیم. فرمود: من در چهره اش نوعی سیاهی از شیطان می بینم. او نزدیک شد. پیامبر فرمود: تو را به خدا! آیا پیش خودت نگفتی کسی بهتر از من در میان مردم نیست؟ پاسخ داد: همین طور است که فرمودید.[7]

اهمیت کار و تلاش

اتفاق می افتاد که ابتدا از دیدن مردی خوش وقت می شد. بعد می پرسید: کارش چیست: اگر می گفتند: بیکار است، می فرمود: از چشم من افتاد. می گفتند: چرا؟ می فرمود: چون مؤمن بیکار بماند، ناچار باید با دین خود روزگار بگذراند![8]

هم نشینی نیک

عازم میدان جنگ بود که عربی رسید و رکاب شتر او را گرفت و گفت: کاری به من یاد بده که بشود به بهشت بروم. فرمود: با مردم طوری رفتار کن که دوست داری با تو آن طور رفتار کنند.[9]

فروتنی

وقتی با رسول خدا(ص) روبه رو شد، خودش را باخت؛ هیبت حضرت او را گرفت. افتاد به لرزه و لکنت زبان. پیامبر دلداری اش داد و فرمود: «آرام باش؛ من که پادشاه نیستم تا از من بترسی».[10]

حمایت از حیوانات

داشت وضو می گرفت که گربه ای رسید و نشان داد تشنه است. ظرف آب وضو را به سمت حیوان کج کرد. گربه آبش را خورد. پیامبر نیز با باقی مانده همان آب، وضویش را تمام کرد.[11]

ستیز با تبعیض

یار خاص رسول ـ سلمان فارسی ـ وارد مجلس شد. حاضران بالای مجلس نشاندندش. آن که بعد از او آمد، گفت: این عجم کیست که بین مردان عرب و در صدر مجلس نشسته؟ پیامبر که این تعصب جاهلی را دید، فرمود: «مردم از زمان آدم تا امروز، مثل دانه های شانه با هم برابرند. نه عرب بر عجم برتری دارد و نه سرخ بر سیاه، مگر به پرهیزکاری.» کلام آخر را هم گفت که: «سلمان، دریایی است پایان ناپذیر و گنجی است تمام ناشدنی. سلمان از ما اهل بیت است».[12]

خورشید عاطفه در برابر رسوم جاهلیت

شخصی از گذشته تاریک خود برای پیامبر می گفت: دختری داشتم که هر گاه مهمانی می رفتیم، شاد می شد. یک روز به قصد مهمانی از خانه بیرون می آمدیم. من می رفتم و او پشت سرم می آمد. به چاهی رسیدم دست دختر را گرفتم و در چاه انداختمش. آخرین چیزی که از او یادم مانده این است که فریاد می زد: پدر! پدر!

گفته اند پیامبر چنان گریه کرد که اشک دیدگانش خشک شد.[13]

توصیه به معامله پاک

به یک گندم فروش رسید. سؤال کرد: چگونه می فروشی؟ آن مرد چیزی گفت. خدا وحی فرستاد که دستت را در گندم ببر، و برد. دید داخل جنس، خیس است. فرمود: «کسی که در معامله غش و فریب به کار برد، از ما نیست».[14]

پی نوشت ها:

[1]. نهج البلاغه، ترجمه: صبحی صالح، خطبه 160.

[2]. «الفَقْرُ فَخری و به افتخِرُ». (سفینة البحار، ج 2، ص 378).

[3]. حمیدرضا کفاش، یکصد و بیست درس زندگی از سیره عملی پیامبر گرامی اسلام، انتشارات عابد، 1380، چ 1، صص 12 و 13.

[4]. بحارالانوار، ج 16، صص 258 و 259.

[5]. مستدرک الوسائل، ج 13، ص 404.

[6]. بحارالانوار، ج 15، ص 376.

[7]. محجة البیضاء، ج 6، ص240.

[8]. بحارالانوار، ج 100، ص 9.

[9]. اصول کافی، ج 10، باب انصاف و عدل.

[10]. بحارالانوار، ج 16، ص 229.

[11]. همان، ص 293، ح 160.

[12]. همان، ج 22، ص 348.

[13]. الوفاء، ج 2، ص 541.

[14]. یکصد و بیست درس زندگی از سیره عملی پیامبر گرامی اسلام، ص 58.

منبع:گلبرگ > اسفند 1شماره 107