آغاز غزوه بنى قريظه

23 ذيقعده ، سال پنجم هجرى قمرى

پيش از ظهور اسلام، در مدينه منوره و اطراف آن، چند طايفه يهود زندگى مى كردند و به هنگام هجرت رسول خدا(ص) از مكه معظمه به مدينه و تشكيل حكومت اسلامى در اين شهر، آنان با آن حضرت پيمان صلح و همزيستى مسالمت آميز و عدم تعرض به يكديگر امضا كردند.

ولى يهوديان با اقتدار اسلام و گستردگى حكومت پيامبر(ص) روى خوش نشان نداده و در مواقع گوناگون، در صدد نقض عهد برآمده و قصد ضربه زدن به اسلام و مسلمانان را نمودند. وليكن به حول و قوه الهى، تمامى آنان مقهور قدرت و تيزهوشى پيامبر(ص) و مسلمانان مبارز گرديدند.

طايفه "بنى قريظه"، از همين طيف بود. آنان در هنگام هجوم مشركان مكه و ساير دشمنان اسلام، به مدينه منوره و محاصره اين شهر مقدس و ايجاد جنگ بزرگ احزاب (خندق)، در صدد نقض عهد مسلمانان و كمك به مشركان متجاوز برآمدند و آنان را در رخنه كردن به داخل مدينه از طريق محل مسكونى خويش، اميدوار نموده و مسلمانان را در رعب و وحشتى عظيم قرار دادند.

ولى سرانجام با كشته شدن "عمرو بن عبدود" به دست اميرمؤمنان، على بن ابى طالب(ع) و عقب نشينى متجاوزان و مهاجمان به سوى مكه، دسيسه يهوديان بنى قريظه در راه دادن مهاجمان متجاوز به داخل مدينه، نقش بر آب شد و آنان در نزد مسلمانان، رسوا و بى مقدار شدند.

هنگامى كه مسلمانان از جنگ احزاب (خندق) آسوده شده و به خانه هاى خود برگشتند، پيامبر(ص) از جانب خداوند متعال، آنان را مأمور به نبرد با طايفه خيانت پيشه "بنى قريظه" نمود.

بدين جهت، در روز چهارشنبه، بيست و سوم ذى قعده سال پنجم قمرى، پيامبر(ص) به همراه اصحاب و يارانى كه در نبرد احزاب حضور داشتند، به سوى محله مسكونى بنى قريظه حركت نمود.

آن حضرت، عبدالله بن اُمّ مكتوم را جانشين خويش در مدينه نمود و پرچم سپاه اسلام را به دست امام على بن ابى طالب(ع) سپرد.

حضرت على(ع) در رأس دسته اى از سپاهيان اسلام، پرچم را تا دژ مستحكم بنى قريظه به پيش برد و در آن جا به اعتزاز درآورد و سپس به سوى پيامبر(ص) برگشت و به اتفاق آن حضرت، در اطراف دژ يهوديان، سنگر گرفت.

مسلمانان، دژ يهوديان را كاملاً در محاصره گرفتند و طرفين، با پرتاب تير، يكديگر را نشانه گرفتند. ولى مسلمانان با روحيه قوى ايمانى و برترى نظامى، صحنه را بر يهوديان تنگ كرده و آنان را در سختى و مشقت قرار دادند. يهوديان كه با شدت عمل مسلمانان روبرو شده بودند، بناچار نماينده اى بنام "نبّاش بن قيس" را جهت گفت و گو و پيدا كردن راه حل مناسب، به نزد رسول خدا(ص) فرستادند.

نماينده يهوديان به پيامبر(ص) عرض كرد: اى محمد(ص)! همان حكمى كه بر "بنى نضير" روا داشتى، بر ما نيز بدان راضى باش. دارايى ها، چهارپايان و اراضى ما از آن شما باشد، ولى از خون ما درگذريد و اجازه دهيد به همراه زنان و فرزندانمان و به اندازه بار شتران از اسباب و اثاثيه را برداريم و از اين ديار بيرون رويم.

پيامبر(ص)، تقاضايش را نپذيرفت و فرمود: بايد تسليم گرديد.

نماينده يهود گفت: ما هيچ چيزى از اين جا بيرون نمى بريم و تنها خودمان به همراه زنان و فرزندانمان بيرون رويم.

پيامبر(ص) نپذيرفت و مجدداً تأكيد نمود، كه يهوديان خيانت پيشه و سركش بايد تسليم گردند. نماينده يهود بدون دست يابى به نتيجه مثبتى به نزد قوم و قبيله اش برگشت و تأكيد پيامبر(ص) را به اطلاع آنان رسانيد.

آنان، يكديگر را سرزنش و ملامت كردند، كه چرا خيانت كرديم و با دشمنان اسلام، هم راز و هم دست شده و در صدد نابودى اسلام برآمديم؟

ولى، حاضر به تسليم شدن، نگرديدند.

آنان، چون با سرسختى و پيش روى سپاهيان اسلام، روبرو گرديدند، از پيامبر(ص) درخواست كردند، كه "ابولبابه بن عبد منذر" را جهت گفت و گو به نزد آنان بفرستد. پيامبر(ص) پذيرفت و ابولبابه را به نزد آنان فرستاد و به وى تاكيد كرد، كه آنان را وادار به تسليم كند.

ابولبابه، به سوى اهالى "بنى قريظه" رفت و با آنان گفت و گو كرد و تلاش بليغى به عمل آورد، كه آنان را وادار به تسليم شدن كند.

يهوديان از او پرسيدند: اگر تسليم شويم، پيامبر(ص) با ما چه خواهد كرد؟

او در پاسخشان، به گلوى خود اشاره كرد. يعنى همه شما را سر مى برد.

ولى بى درنگ پشيمان شد و در خود احساس شرم و ندامت كرد. زيرا به پيامبر(ص) خيانت كرده و راز آن حضرت را افشا نمود و تصميم پيامبر(ص) به اطلاع يهوديان رسانيد. به همين جهت، نمى توانست با اين رسوايى بزرگ به نزد پيامبر(ص) برگردد و از آن حضرت، شرم داشت.

از راه ديگر، به سوى مسجدالنبى(ص) در مدينه رفت و خود را به ستونى از ستون هاى مسجد، كه بعدها به اسطوانه ابولبابه و يا اسطوانه التوبه معروف گرديد، طناب پيچ كرد و محكم بست.

از خوردن و آشاميدن امتناع كرد و دايم به استغفار، توبه و راز و نياز مشغول بود و مدت پانزده روز به همان حال باقى بود، تا خداوند متعال، توبه اش را پذيرفت و از گناهش درگذشت. آن گاه، پيامبر(ص) با دستان مبارك خود، طناب را باز كرد و او را رهانيد و وى را مورد تفقد و ترحم خويش قرار داد.

اما يهوديان بنى قريظه، هر چه مقاومت كردند، سودى عايدشان نگرديد و سرانجام تسليم گرديدند.

مسلمانان، آنان را اسير نموده و مردانشان را در مكانى نگهدارى كردند و زنان و فرزندانشان را در جاى ديگر، متمركز نمودند و تمام دارايى ها، چهارپايان و اسباب و وسايلشان را به غنيمت گرفتند.

"طايفه اوس" كه يكى از دو طايفه بزرگ انصار و از مسلمانان معروف مدينه بوده و سابقاً با بنى قريظه هم پيمان بودند، از پيامبر(ص) درخواست تقليل كيفرشان را نمودند و پيامبر(ص) اختيار آنان را بر عهده "سعد بن معاذ" كه از بزرگان و ريش سفيدان طايفه اوس بود، گذاشت و فرمود كه هر چه وى بر آن حكم كند، من نيز به همان راضى خواهم بود.

سعد بن معاذ، پس از قرار گرفتن در جاى داورى، به طايفه اوس گفت: عليكم عهدالله و ميثاقه أنّ الحكم فيكم ما حكمتُ؟

آيا با خدا، عهد و پيمان مى بنديد كه هر چه من حكم كردم، شما نيز آن را بپذيريد و گردن نهيد؟

جملگى گفتند: آرى، مى پذيريم.

سعد بن معاذ گفت: حكم من اين است كه فتنه جويان، كشته شوند و زنان و فرزندانشان اسير و دارايى هايشان، ميان مسلمانان تقسيم گردد.

پيامبر(ص) فرمود: اى سعد! همان چيزى را داورى كردى كه خداوند متعال از هفت آسمان بالا، همان را حكم مى كند.

بدين گونه، يهوديان خيانت پيشه و فتنه جو، به سزاى كردارشان رسيده و جملگى محكوم به مرگ شدند و بازماندگان و دارايى هايشان، به دستور پيامبر(ص)، در ميان مسلمانان تقسيم گرديد.(1)

1- نك: المغازى [واقدى]، ج1، ص 496؛ فتوح البلدان [بلاذرى]، ج1، ص 23؛ تاريخ الطبرى، ج2، ص 253؛ سبل الهدى و الرشاد [صالحى شامى]، ج5، ص 5

منبع:http://www.al-shia.org/